اشعار ماه دوم
ور زند تیر ، برش سینه سپر سازی به
سر مار و دم شیر است خم طره ی دوست
با چنین طره دلا گر نکنی بازی به
درد عشق است نکوتر ز سلامت جانا
به مداوای چنین درد نپردازی به
تا شود خانه ی دل در خور خلوتگه یار
اگر این خانه ز اغیار بپردازی به
نای گردید تهی از خود و پر از دم دوست
از دف و چنگ دم او به خوش آوازی به
همه آفاق بگشتیم و بتان را دیدیم
وز بت خویش ندیدیم به طنازی به
چنگ را ساز نما مطرب و در پرده بگو
با دلارام گر این دلشده بنوازی به
با یکی جلوه تو را مات رخ خویش کند
با چنین شاه مقام ار نکنی بازی به
گرچه مطبوع و روانبخش بود نظم محیط
هست الحق غزل سعدی شیرازی به
محیط قمی
............................................................
پیاله بر کف و سجاده زیر پا دارم
خدا قبول کند دست بر دعا دارم
همیشه می خورم و حرف عشق را بزنم
ز کس هراس ندارم اگر تو را دارم
میان مسجد و میخانه می دوم از شوق
دلم خوش است که هم مروه هم صفا دارم
به روز عید به مقتل مرا ببر ای دوست
قتیل عشق توام خیمه در منا دارم
به روی دست مرا تا حریم او ببرید
که سینه شعله ور از عشق مرتضی دارم
حاج علی خالقی
.........................................................
از من پذیرا باش شعری اتفاقی را
از بین انبوه قوافی یک اقاقی را
شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های در هم هندی عراقی را
بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند
دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را
شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های درهم هندی عراقی را
مستانگی ها را چگونه شرح باید داد
وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را
زاینده رودم در سرشتم ردی از دریاست
تا کی بگریم سرنوشتی باتلاقی را
آقا به من فرصت ندادند این کبوترها
در نامه بنویسم تمام اشتیاقی را...
دیگر مرا تاب سرودن بیش از این ها نیست
لطفاً شما بنویس از این لحظه باقی را
اعظم سعادتمند
................................................................
تلویزیون گاهی
پشت خاکریز پناه می گیرد
پدرم
در خطوط مقدمی که افتاده توی صورتش
کنترلش را از دست می دهد
همان جا دراز می کشد
دستمال خیس از اشکش را بر می دارم
تا غبار نشسته بر چهره ی تلویزیون را پاک کنم
دستمال را انقدر از این سو به آن سوی خاکریز می کشم
تا همه ی آتش ها
خاموش شود.
میثم فروتن
......................................................................
نيست معلوم كه اين عشق چه در سر دارد
دست بردار كه دست از سر من بردارد
چشم بر هم زدم ُ نيمه اي از عمر گذشت
حال چشم تو سر نيمه ي ديگر دارد
لب واكرده به لبخند مبين اين زخم است
كه سپيدار تبر خورده به پيكر دارد
دست از دامن اين باغچه بردار كه عشق
خرمني دارد اگر از گل پرپر دارد
قدر يك جرعه به پيمانه اگر دارد مرگ
عشق بسيار از اين دست به ساغر دارد
علی سعادت شایسته
...............................................................
1
گل ها در هلند
پشت ديوار دريا مي رويند
باران از حسرتي مي بارد
بر حسرتي
2
من و بادكنكم
با هم از كودكي بزرگ شده ایم
من روزي از اين بالن خواهم افتاد
و او
خواهد رفت.
صدرالدین انصاری زاده
............................................................................
یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!
باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت می بینی مرا دیگر نداری
این غم که لبخند تو را با خود ندارم
سخت است آری سخت تر از هر نداری
پروانه ات بودم ولی از من پس از این
چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری
با هر قدم پا می گذاری بر دل من
قربان لطفت! پای خود را برنداری
سید محمد جواد شرافت
.................................................................
این روزها
بی انکه عطر نارنجی دیوانه ام کند
بنفشه ای نگاهم کند
یا شوق دیداری بی تابم کند
.
.
آنفدر به بهار فکر کرده ام
که سرم سبز شده، زبانم سرخ
مستوره اشراقی
........................................................
تو ماه در کف دریا شناوری ای عشق
که موج را به تلاطم درآوری ای عشق
مرا بکش که درونم هزار هابیل است
برادری کن از این پس برادری ای عشق
دوباره پنجه بکش ای پلنگ بیشه ی شب
تلاش کن که به چنگم بیاوری ای عشق
من و گریز شبانه به دامنت ای ماه
تو و حکایت دیوانه پروری ای عشق
منم که گوشه ی چشمی بر آسمان دارم
تویی که در همه جا سایه گستری ای عشق
دوباره عشق ،دوباره سرودن از این درد
تو حرف اولی و حرف آخری ای عشق
فاطمه نوری
..........................................................
1.
حق داری
لب خند بزنی
دنیا
کثیف تر از دندانها ی جرم گرفته ی توست!
2.
منتظر که نباشم
هرچه ساعت سبیل هایش را
تاب بدهد
حریفم نمی شود!
محبوبه افشاری
...................................................
در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را
تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را
سرناسازگاری دارم اما پافشاری کن
بیابان سخت عادت میکند آداب مهمان را
چه تقديري كه پایان بیابان ها بیابان هاست
در آغوشم بخوان این بیتهای رو به پایان را
سکوت ابرها را گرگ باران دیده میفهمد
تو نمنم ناامیدی مستی دریای بیجان را
وفردا در کنار رازهایم خاک خواهی شد
بیابانها
بیابانها
نمیفهمند باران را
میثم حمیدی
...................................................................
می شود
هر چیزی را به هم شبیه کرد
و من هم شبیه به تو
می شود برف را
ملافه ی سفیدی فرض کنی
که زمین برای گرم شدن
روی خودش می اندازد!
یا مرگ
خواب بلندی ست
که یادت رفته است
برای بیدار شدن
ساعتت را کوک کنی
حتی ترافیک وحشتناک شبهای عید
بی شباهت به شلوغی خط تلفنت نیست!
اما رابطه ی من و تو
تشبیه ساده ای نیست
من شبیه به اعدامی روی چوبه ی دار
و تو :
صندلی زیر پایم
به هیچ قیمتی نمی خواهم
از صندلی جدا شوم!
مجتبی دارابی
