X
تبلیغات
شعر قم

شعر قم

این وبلاگ برای انعکاس و معرفی شعر شاعران قم ماهی یک بار به روز خواهد شد

اشعار ماه دوم

یار چون تیغ کشد گر سپر اندازی به

ور زند تیر ، برش سینه سپر سازی به

 

سر مار و دم شیر است خم طره ی دوست

با چنین طره دلا گر نکنی بازی به

 

درد عشق است نکوتر ز سلامت جانا

به مداوای چنین درد نپردازی به

 

تا شود خانه ی دل در خور خلوتگه یار

اگر این خانه ز اغیار بپردازی به

 

نای گردید تهی از خود و پر از دم دوست

از دف و چنگ دم او به خوش آوازی به

 

همه آفاق بگشتیم و بتان را دیدیم

وز بت خویش ندیدیم به طنازی به

 

چنگ را ساز نما  مطرب و در پرده بگو

با دلارام گر این دلشده بنوازی به

 

با یکی جلوه تو را مات رخ خویش کند

با چنین شاه مقام ار نکنی بازی به

 

گرچه مطبوع و روانبخش بود نظم محیط

هست الحق غزل سعدی شیرازی به

 

محیط قمی

 

............................................................

 

پیاله بر کف و سجاده زیر پا دارم

خدا قبول کند دست بر دعا دارم

 

همیشه می خورم و  حرف عشق را بزنم

ز کس هراس ندارم اگر تو را دارم

 

میان مسجد و میخانه می دوم از شوق

دلم خوش است که هم مروه هم صفا دارم

 

به روز عید به مقتل مرا ببر ای دوست

قتیل عشق توام خیمه در منا دارم

 

به روی دست مرا تا حریم او ببرید

که سینه شعله ور از عشق مرتضی دارم

حاج علی خالقی

.........................................................

 

از من پذیرا باش شعری اتفاقی را

از بین انبوه قوافی یک اقاقی را

 

شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار

این بیت های در هم هندی عراقی را

 

بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند

دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را

 

شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار

این بیت های درهم هندی عراقی را

 

مستانگی ها را چگونه شرح باید داد

وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را

 

زاینده رودم در سرشتم ردی از دریاست

تا کی بگریم سرنوشتی باتلاقی را

 

آقا به من فرصت ندادند این کبوترها

در نامه  بنویسم تمام اشتیاقی را...

 

دیگر مرا تاب سرودن بیش از این ها نیست

لطفاً شما بنویس از این لحظه  باقی را

 

اعظم سعادتمند

................................................................

 

تلویزیون گاهی

پشت خاکریز پناه می گیرد

پدرم

در خطوط مقدمی که افتاده توی صورتش

کنترلش را از دست می دهد

همان جا دراز می کشد

دستمال خیس از اشکش را بر می دارم

تا غبار نشسته بر چهره ی تلویزیون را پاک کنم

دستمال را انقدر از این سو به آن سوی خاکریز می کشم

تا همه ی  آتش ها

خاموش شود.

 

میثم فروتن

......................................................................

 

نيست معلوم كه اين عشق چه در سر دارد

دست بردار كه دست از سر من بردارد

 

چشم بر هم زدم ُ نيمه اي از عمر گذشت

حال چشم تو سر نيمه ي ديگر دارد

 

لب واكرده به لبخند مبين اين زخم است

كه سپيدار تبر خورده به پيكر دارد

 

دست از دامن اين باغچه بردار كه عشق

خرمني دارد اگر از گل پرپر دارد

 

قدر يك جرعه به پيمانه اگر دارد مرگ

عشق بسيار از اين دست به ساغر دارد

 

علی سعادت شایسته

...............................................................

 

 

1

گل ها در هلند

پشت ديوار دريا مي رويند

باران از حسرتي مي بارد

بر حسرتي

2

من و بادكنكم

با هم از كودكي بزرگ شده ایم

من روزي از اين بالن خواهم افتاد

و او

        خواهد رفت.

 

صدرالدین انصاری زاده

............................................................................

 

یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!

باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت می بینی مرا دیگر نداری


این غم که لبخند تو را با خود ندارم
سخت است آری سخت تر از هر نداری

پروانه ات بودم ولی از من پس از این
چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری

با هر قدم پا می گذاری بر دل من
قربان لطفت! پای خود را برنداری

 

سید محمد جواد شرافت

.................................................................

 

این روزها

بی انکه عطر نارنجی دیوانه ام کند

بنفشه ای نگاهم کند           

 یا شوق دیداری بی تابم کند

.

.

آنفدر به بهار فکر کرده ام

که سرم سبز شده، زبانم سرخ

 

مستوره اشراقی

........................................................

تو ماه در کف دریا شناوری ای عشق
که موج را به تلاطم درآوری ای عشق

مرا بکش که درونم هزار هابیل است
برادری کن از این پس برادری ای عشق

دوباره پنجه بکش ای پلنگ بیشه ی شب
تلاش کن که به چنگم بیاوری ای عشق

من و گریز شبانه به دامنت ای ماه
تو و حکایت دیوانه پروری ای عشق

منم که گوشه ی چشمی بر آسمان دارم
تویی که در همه جا سایه گستری ای عشق

دوباره عشق ،دوباره سرودن از این درد
تو حرف اولی و حرف آخری ای عشق

 

فاطمه نوری

..........................................................

1.

حق داری

لب خند بزنی

دنیا

کثیف تر از دندانها ی جرم گرفته ی توست!

 

 2.

منتظر که نباشم

هرچه ساعت سبیل هایش را

تاب بدهد

حریفم نمی شود!

 

محبوبه افشاری

...................................................

 در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را

تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را

 

سرناسازگاری دارم اما پافشاری کن

بیابان سخت عادت می‌کند آداب مهمان را

 

چه تقديري كه پایان بیابان ها بیابان هاست

در آغوشم بخوان این بیت‌های رو به پایان را

 

سکوت ابرها را گرگ باران دیده می‌فهمد

تو نم‌نم ناامیدی مستی دریای بی‌جان را

 

وفردا در کنار راز‌هایم خاک خواهی شد

بیابان‌ها

              بیابان‌ها

                        نمی‌فهمند باران را

میثم حمیدی

...................................................................

 

می شود

هر چیزی را به هم شبیه کرد

و من هم شبیه به تو

می شود برف را

ملافه ی سفیدی فرض کنی

که زمین برای گرم شدن

روی خودش می اندازد!

یا مرگ

خواب بلندی ست

که یادت رفته است

برای بیدار شدن

ساعتت را کوک کنی

حتی ترافیک وحشتناک شبهای عید

بی شباهت به شلوغی خط تلفنت نیست!

اما رابطه ی من و تو

تشبیه ساده ای نیست

من شبیه به اعدامی روی چوبه ی دار

و تو :

صندلی زیر پایم

به هیچ قیمتی نمی خواهم

از صندلی جدا شوم!

 

مجتبی دارابی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:49  توسط شاعران قم  | 

ماه اول


سلام . این وبلاگ با هدف معرفی شعر شاعران قم به  دیگر شاعران و شعر دوستان راه اندازی شد . سعی می شه  در هر پست دو شعر از شاعران قدیمی تر و یک شعر از زنده یاد نجمه زارع گذاشته بشه . به جز این سه شعر در هر پست ده شعر قرار خواهد گرفت . انتخاب شاعرانی که در پست اول از آنها شعر قرار داده شده و همینطور شاعرانی که در پست های بعدی  از آنها شعر گذاشته خواهد شد به هیچ وجه به معنای برتری یا عدم برتری از دیگر شاعران قمی نبوده بلکه فقط به دلیل اینکه نسبت به شعرها اجحاف نشه و شعرها دقیق تر خونده بشه ماهی ده شعر گذاشته خواهد شد . همینجا از باقی دوستان که نامشون در پست اول نیست عذر خواهی می کنم . انشاء ا... در پست های بعدی حتماً از اشعار باقی دوستان استفاده خواهد شد . در ضمن اگه پیشنهادی برای بازدهی بیشتر وبلاگ به ذهنتون می رسه خوشحال می شم بشنوم .

......................................................................................................................................


استاد محمدعلی مجاهدی :

 

گفتم از من مطلب دیده ی گریان تر از این

دل غمگین تر و خونین تر و ویران تر از این

گفت هر چند دلت خانه به دوش است ولی

دوست دارم که شود بی سرو سامان تر از این

گفتمش پیش رخت دیده چه حالت دارد ؟

در رخ آینه خندید که حیران تر از این

گفتم ای دوست لبت را به چه تشبیه کنم

جانب غنچه نظر کرد که حیران تر از این

گفتمش حالت دل در غم گیسوی تو چیست؟

دست در زلف زد و گفت پریشان تر از این

گفتمش چون به سر کوی تو آیم شب وصل

سایه را در نظر آورد که پنهان تر از این

گفتمش وقت سخن با تو چه سان باید بود ؟

جامه از تن به در آورد که عریان تر از این

...........................................................................

 

شاطر عباس قمی

 

از حسرت شمع رُخت ، افتاده بر طرف چمن

یک جا صبا، یک جا خزان، یک جا گل و یک جا سمن

برقع ز عارض برفکن  تا عالمی شیدا شود

خلقی ز رو، فوجی ز مو، بعضی ز لب، من از دهن

چون در تکلم می شوی از حسرتت گم می کند

سوسن زبان، قمری فغان، بلبل نوا، طوطی سخن

اندر خرامش های تو  از طرف بستان می فتد

سرو از  قد و آب از رَوش، رنگ از گل و حالت زمن

ببرید خیاط ازل دو جامه بر اندام ما

از بهر تو گلگون قبا از بهر من خونین کفن

........................................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

 

من خسته ام تو خسته ای آیا شبیه من ؟

یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغ ها

در شهر کشته اند کسی را شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود

این گونه حال و روز تو فردا شبیه من

ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است

خواهی گذشت روز ی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن

در شهر کشته اند کسی را شبیه من

........................................................................

 سید مهدی موسوی

ای تیغ پابرهنه! بیا روبروی من
حاجت به استخاره ندارد گلوی من
خون مرا بریز و مرا سر بلند کن
دامن مزن به ریختن آبروی من
لب سرخ کن به خون من ای تیغ! تا دمی
کامی بگیرد از لب تو آرزوی من
بر پیکرم فرود بیا سرکشی مکن
زانوی احترام بزن پیش روی من
بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
چون می نفس نفس نزند در سبوی من
فرق مرا تو مسح بکش با اشاره‌ای
مگذار ناتمام بماند وضوی من

..............................................................................

 

علیرضا بهرامی

 

"زمستان"

کوکو کوکو
کو...

این جای شعر یک سکوت عمیق است به اندازه ی تمام برگ های این دفتر ...

... و بعد نُت ها
دوباره سر می دهند آوازهای غمگینشان را
بر شاخه های خشک شعر
مچاله در بال هاشان

***

زمستان است
سردمان است
سرد ،
خیلی سرد !
اما
روی هُرم نامت هنوز
گلوی ترانه ها را گرم نگه داشته ایم

سردمان است
اما اگرچه سردمان است ما و گام هامان
زمین هنوز
زیر لحاف ردپاهای یادگاری ات گرم است
هنوز ،
(هر چه که باشد ) ،
هنوز روی سماجت این ایستگاه پا فشرده ایم
وهنوز
فکر می کنیم این سکوت
صدای آمدن است که می آید
هنوز...
آه
کوکو
بهار کو ؟
زمستان است
زمستان
زمستان
زمستان
زمستان
زم س ت ا...
این جای شعر پیانیست خوابش می برد
روی شاسی ها
روی تکرار ممتد یک نُت
این جای شعر خدا خودش بلند می شود
تمام می کند ملودی را

.........................................................................

 

انسیه هاشمی

 

مشعلی در دست بادم، حال و روزم خوب نیست

در دل آتشفشان هم، اینچنین آشوب نیست

پا که می‌کوبی بر این آتش، جری‌تر می‌شود

چاره‌ی طغیان گری مانند من، سرکوب نیست

 هرچه بی‏رحمانه سیلی می‏خورم از  دست تو

اعترافم همچنان جز ذکر یا محبوب نیست

پیش پایت آنقدر افتادم و برخاستم

تا بدانی هرکه افتاد از نفس مغلوب نیست

با همین تکرارهای ساده بالا می‌روم

نردبان چیزی به جز تکرار چندین چوب نیست

...............................................................................

 

مهدی شکارچی

 

 

انگشتم را روی ماه میگذارم

فشارمیدهم

آنقدر

که شیشه ترک میخورد

 

دستم روی زنگ خواب میرود

تو اما بیدار نمیشوی . /

.......................................................................

 

 سید رضا شرافت

 

شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد

که من بد جور دلتنگ توام باران که می گیرد

دلم تنگ است می دانی پناهم شانه های توست

کمی اشک است درمانش دل انسان که می گیرد

من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم

شبیه حس دیدارم ولی پایان که می گیرد

غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی

دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد

چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم

شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد

چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست

منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد

تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما

چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد

سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را

ولی باران که می گیرد ...ولی باران که می گیرد

 ................................................................................

 

 علی حاجیان زاده

 

در خواب هایم زنی را می بینم

                                                     که درخت شده

 

شاخه هایش را در آب زلال زیر پایش شانه می کند .

 

می ترسم عاشق دارکوبی شود              که هر روز به خواب هایش نک می زند

 

می ترسم باد گیسوانش را ببرد به دور دست

 

و پسرانی که یک روز عاشق ش بودند

 

تبر به دست به خواب هایم بیایند

 

می ترسم چشمانم را باز کنم !

 

                                          درختی کنارم خوابیده باشد

 

می ترسم هر چقدر این تنه ی درخت را تکان بدهم

 

                                                           زنم بیدار نشود !

............................................................................................

 

 امیر اکبرزاده

 

توجهی به تکاپوی این پلنگ نکن
به تیر‌رس که رسیدم بزن، درنگ نکن
تمام حیثیت کوه از شکوه من است
نه، افتخار به فتح دو تکه سنگ نکن
مرا به چنگ بیاور چه زنده، چه مرده
به قدر ثانیه‌ای فکر نام و ننگ نکن
غرور دشت پر از رد گامهای من است
مرا اسیر قفسهای چشم ‌تنگ نکن
درست بین دو ابروم را نشانه بگیر
به قصد کشت بزن، لحظه‌ای درنگ نکن
همیشه اول و آخر تو می‌بری از من
تمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکن
فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم
برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

....................................................................

 

سید روح ا... نور موسوی


فاصله ها

به حد کافی جولان می دهند

زحمت نکش و  space به آن بزرگی را فشار نده  

اگر می خواهی آسوده باشی

  بیست بار  Tab  بزن

من هم یک بار تب می کنم

مطمئن باش همدیگر را نخواهیم دید

........................................................................

 

مهرانه جندقی

 

نبوده است سری پیش از این بر این دامن

به حکم عشق تو تنها نهاده ای گردن

و خواستی که سرم روی شانه ات باشد

حذر نکردی از این گیسوان شانه شکن

در این مجسمه عمری سکوت بر پا بود

طنین قلب تو است اینکه میزند در من

بیا بتاب به چشمم زنی معطل صبح

هزار شب گذرانده است پشت این روزن

...

کسی رسید ودلم را گرفت ، پیش از او

کسی نبود و دلم میگرفت معمولا....

...............................................................................

 

 سعید ایلخانی زاده

 

سطر به سطر می دوم

دنبال شعری برای جنگ

به پرنده ای می رسم

که بال هایش را لای جنگ و صلح گذاشته

در قفسش

 به دنیای زندانی

                    می خندد

به خلبانی

که فانتوم اش را پولیش می کشد

و جنگ برایش مفهومی عاشقانه است

برای ابراز فشنگ ها

باران دیشب قرارگاه

و بوی باروت خیس

و فرمانده ای که

خسته و هراسان

از پشت سطرها بیرون می آید

و به این فکر می کند که

رفتن همیشه نشانه خداحافظی نیست

گاهی دست

برای نشانه رفتن روی ماشه

گاهی برای تسلیم

                      بالا می رود

...................................................................

پ.ن: جشنواره استانی شعر فجر ( استان قم) :

برای شرکت سه شعر در قالب و موضوع آزادبه وبلاگ

www.baanjoman.blogfa.com

به صورت کامنت خصوصی ارسال نمائید .

مهلت ارسال آثار :15 بهمن

برگزاری :22 بهمن

از بیست شعر برگزیده تقدیر خواهد شد

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:50  توسط شاعران قم  |